من رفتم اما تو ماندي تر انه ي وجودم.اب شدم تا آتش عشقمان

 را خاموش

کنم چون   مي ترسيدم که تو را نيز چون من بسوزاند.من سوختم تا ترانه ي

 وجود نسوزد.ترانه ي وجود به ياد  داري به من گفتي ديوانه اي،آري من ديوانه

 اي عاشق،عاشقي دلباخته و دلباخته اي که وجودش را به تو بخشيد.تو را

 به ميان بهاري سبز فرستادم در حالي که خود به زمستاني سرد بي هيچ

 سر پناه رفتم.بمن گفتند بمان و بسوزان،اما من رفتم و سوختم.گفتند در

 آتش عشق بياميزش،اما به آتش عشق آميختم.حال ديگر زندگي،حيات و

 ترانه ي وجود ندارم،اما تو داري...