خیال خاموش

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 21:58 توسط طالب اندرز
|
من رفتم اما تو ماندي تر انه ي وجودم.اب شدم تا آتش عشقمان

را خاموش
کنم چون مي ترسيدم که تو را نيز چون من بسوزاند.من سوختم تا ترانه ي
وجود نسوزد.ترانه ي وجود به ياد داري به من گفتي ديوانه اي،آري من ديوانه
اي عاشق،عاشقي دلباخته و دلباخته اي که وجودش را به تو بخشيد.تو را
به ميان بهاري سبز فرستادم در حالي که خود به زمستاني سرد بي هيچ
سر پناه رفتم.بمن گفتند بمان و بسوزان،اما من رفتم و سوختم.گفتند در
آتش عشق بياميزش،اما به آتش عشق آميختم.حال ديگر زندگي،حيات و
ترانه ي وجود ندارم،اما تو داري...