
امشب آسمان به من نگاه می کند
شکوفه ها زردی مرا حس میکنن
دریا به دنبال موجیست در من و
باد حسرت کولاک مرا دارد
ستاره ها دردهایم را می شمارند
طلوع به غروب من می نگرد
رود ، به بلکه ی وجودم نیشخند میزند و
خدا به زنده بودنم دو دل است
بودن را گم کرده ام
پیچ و خم را فراموش کرده ام
هیجان برایم مرده و
عشق ...
کاش به دنیا آمدنم دست خودم بود
کاش مردن کمی راحت تر بود
کاش خستگی معنا نداشت و
کاش بودن وجود نداشت
از خود، به پوچ میرسم
زوال معنای زندگانی من است
هیچ، جزیی از بودنم شده و
پوچ ، سهم یادگاریم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 22:44 توسط طالب اندرز
|