امشب آسمان به من نگاه می کند

شکوفه ها زردی مرا حس میکنن

دریا به دنبال موجیست در من و

باد حسرت کولاک مرا دارد

 

ستاره ها دردهایم را می شمارند

طلوع به غروب  من می نگرد

رود ، به بلکه ی وجودم نیشخند میزند و

خدا به زنده بودنم دو دل است

 

بودن را گم کرده ام

پیچ و خم را فراموش کرده ام

هیجان برایم مرده  و

عشق ...

 

کاش به دنیا آمدنم دست خودم بود

کاش مردن کمی راحت تر بود

کاش خستگی معنا نداشت و

کاش بودن وجود نداشت

 

از خود، به پوچ میرسم

زوال معنای زندگانی من است

هیچ، جزیی از بودنم شده و

پوچ ، سهم یادگاریم