
این روزا ......
گل از گلدونش بیخبره...........چند روزیه سنگی دل شیشه هارو نلرزونده........
آسمون تا تونسته باریده.......این روزا...........حتی پاهامم همراهیم نمیکنن.....تنهام خیلی تنها...تنها تر از همیشه....دلم میخواد داد بزنم .........داد بزنم و هر چی تو دلمه به همه بگم.......ولی انگار هیچکی صدام نمیشنوه......چقدر آدما.......چقدر .......نه نمیخوام در مورد دیگران حرف بزنم......میخوام همش از خودم بگم از خود خودم.........تمام زندگیم همش تو همین چنتا جمله خلاصه میشه...............
این منم نه ........نه؟؟؟؟؟؟؟این منم......یه دختر شیشه ای........اما نه به حساسیه شیشه .........این منم.....یه آدم که با بقیه یه دنیا فرق داره.....یه دختر.......هز همینجاها.........این منم......
همیشه عادت کردم به دورترین نقطه نگاه کنم که شاید بتونم .........بتونم همه چیزو حتی پشت سرم و ببینم........همیشه دوست داشتم به حرفای همه گوش بدم.......دلم پر از ............همیشه میخواستم تو رویا های کوچیکم گم بشم........همیشه میخواستم..........
یکی ازم پرسید اگه؟؟؟؟؟منم گفتم اگه فراموش بشم میمیرم.........
حالا من از شما میپرسم اگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟